هنوزم معصومی
نازنینم
الان خوابیدی یکی دوساعتی میشه و من دارم به اون چشمای قشنگت که روی هم رفته نگاه میکنم.
یاد اولین روزی که دیدمت فکر میکردم.چه قدر کوچیک بودی،چقدر ضعیف بودی هیچ شباهتی به چیزی که فکر میکردم نداشتی.تو متفاوت بودی.تا اون لحظه هیچ وقت به یک بچه اینقدر نزدیک نبودم.بچه ی آخرم و خواهر و برادر کوچیک تر نداشتم.تو رو هیچ وقت به عنوان خواهر یا برادر ندیدم.بلکه همیشه مث یه خواهر زاده بهت نگاه میکردم.یه خاله شده بودم.به روزایی فکر میکردم که تو منو خاله صدا کنی،خاله پگاه.
با همه بچه های دیگه که همسن خودم بودن متفاوت بودم.یه خاله شده بودم.تو یه خاله ی کوچولو داری که فقط 11 سال از تو بزرگ تره......بیشتر از هرکس دیگه ای باهات بازی میکنه.بیشتر از هر کس دیگه ای دوستت داره(البته شاید مامانت صد برابر من دوستت داشته باشه)
اولین باری که دیدمت رو تخت آروم خوابیده بود.صدای نفسای کوتاه کوتاهت رو میشد راحت شنید.دستای نرم و لطیفت رو توی دستام میگرفتمو و واقعا احساس خوبی بهم دست میداد......
از فکر در اومدم و دیدم یک سال و نیم گذشته.دستای نرم و کوچولو الان بزرگ تر شدن و دیگه اون لطافت اولیه رو ندارن.....اما چهره ات همون معصومیت اول رو داره!!




هنوزم معصومی
